
وقتی پای یک جفت چشم عربی در میان باشد
چشمی به راه آمدنت
که رشته - کوه گیسوان سیاهش را باد به بازی گرفته
هیچ چیزی کشنده تر از آن نیست
که در شهری غریب
و در کشور خودت
شعری کوتاه بگوئی
برای کسی که هزاران کیلومتر دور از تو
آن سوتر
در کشوری بی سامان
و در شهری جنگ زده
لحظه ب لحظه حضورت را فریاد می کشد
در امپراطوری عمری که در حال فروپاشی ست
براستی ک شعر
گرگ و میش چشمان اوست
وقتی در گرگ و میش غروب
من
از اتاق خیالش و در قاب پنجره ی چشمانش
بسوی او می آیم
و آوازش را خواهم شنید
که در اوج دلتنگی و غمگینی مرا زمزمه میکند:
که:
" سالتک بالله لا تترکینی
لا تترکینی
فما اکون انا اذا لم تکونی
احبک جدا و جدا و جدا
وارفض من نار حبک ان استقیلا
و هل یستطیع المتیم بالعشق ان یستقیلا ؟؟؟؟؟
و ما همنی ان خرجت من الحب #حیا او #قتیلا "
نامه ای برای #ساحارا_خالد
#محمداویس_میرسیدی
برچسب:
نویسنده: سپیده طاهری